پارت سی و چهارم :

تا به همایونفر برسد، با چند تن از کارگرها و مسوولان‌شان صحبتی اجمالی کرد و رد شد. مقابل همایونفر که رسید، بلند حرف زد تا با وجود دستگا‌ه‌ها، صدایش به گوش او برسد؛
-خدا قوت! خسته نباشید.
پیرمرد که آمدنش را دیده بود، سری تکان داد:
-شمام خسته نباشید. کارا چه‌طور پیش می‌ره؟
دستگاهِ روشن اجازه نمی‌داد صدا به صدا برسد. پیرمرد هم آن‌قدر جان نداشت که ولوم صدایش را بالا ببرد:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    همایونفر خق داره اینقدر بهش اعتماد داره،واقعا براش مثل پسر می مونه🙏🏻

    ۱۰ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    واقعا

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️